محمد خزائلى

220

شرح بوستان ( فارسى )

ترا بنده از من به افتد بسى * مرا چون تو ديگر نيفتد كسى حكايت ( 8 ) [ طبيبى پريچهره در مرو بود . . . . ] طبيبى پريچهره در مرو بود ، * كه در باغ دل قامتش سرو بود نه از درد دلهاى ريشش خبر * نه از چشم بيمار خويشش خبر حكايت كند دردمندى غريب ، * كه خوش بود چندى سرم با طبيب نميخواستم تندرستى خويش * مبادا كه نايد طبيبم بپيش بسا عقل ( 1 ) زورآور چير دست ، * كه سوداى عشقش كند زيردست چو سودا خرد را بماليد گوش ، * نيارد دگر سر برآورد هوش حكايت ( 9 ) [ يكى پنجهء آهنين راست كرد . . . . ] يكى پنجهء آهنين راست كرد ، * كه با شير ، زورآورى خواست كرد چو شيرش بسرپنجه در خود كشيد ، * دگر زور در پنجهء خود نديد يكى گفتش : آخر چه خسبى چو زن ! * به سرپنجهء آهنينش بزن شنيدم كه مسكين در آن زير گفت : * نشايد بدين پنجه با شير گفت چو بر عقل دانا شود عشق چير ، * همان پنجهء آهنين است و شير تو در پنجهء شيرمرد اوژنى ( 2 ) * چه سودت كند پنجهء آهنى ! چو عشق آمد ، از عقل ديگر مگوى ، * كه در دست چوگان اسير است گوى حكايت ( 10 ) [ ميان دو عمزاده وصلت فتاد . . . . ] ميان دو عمزاده وصلت فتاد ، * دو خورشيد سيماى مهتر نژاد يكى را بغايت خوش افتاده بود * دگر نافر ( 3 ) و سركش افتاده بود يكى خلق و لطف پرىوار داشت * يكى روى در روى ديوار داشت يكى خويشتن را بياراستى * دگر مرگ خويش از خدا خواستى